رضا قلى خان ( هدايت )
354
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كه آخر آنان محمد خوارزم شاه بود و بدست سپاه چنكيز خان آن دولت سپرى كشت خيوق معرب خيوه است وقتى بامر شاهنشاه عهد سلطان ناصر الدين شاه مؤلف بسفارت آنجا مامور شده رفته مراجعت نمود و در آن باب سخنها كفتهام بردم بره خيوه اكر چند بسا رنج * آن رنج چه در خيوه رسيدم همه شد كنج با آنكه مهين شهر بخوارزم بود پنج * ازكات وز خانكاه بهش خيوه و كركنج شهرش همه پركلرخ خوش غمزه و خوش غنج * مرغش همه پرمرغ و نواخوان و نواسنج بستانش پر از ميوه بجز ليموى و نارنج * آن نيز ز پستان بتان آنجا بيار اين شعر مسمّطى است مبسوط مسمّى بمسمّط خوارزميه و در آثار البلاد در وجه تسميه خوارزم كويد خوا بمعنى كوشت و رزم هيزم است چون بيشتر خوراك اهالى آنجا اين بوده به اين اسم موسوم شدند بعضى كفتهاند چون بر لب جيحون است بيشتر قوت ساكنين آنجا ماهى بريان بوده چنان كه اسدى كفته خور و خاش ماهى بريان بدى * از آدم شب و روز كريان بدى ابو ريحان برونى در آثار الباقيه عن قرون الخاليه كفته اول عمارت خوارزم نهصد سال قبل از اسكندر بوده اهالى آنجا بذريّه و اعقاب كيخسرو اقتدا داشتند و در تاريخ متابعت پارسيان مىكردهاند و آل فريقون سالها در آن ملك بزركى داشتهاند و اولاد آنها تا زمان اسلام در خوارزم بودهاند و افريغ نام جد اعلى ايشان بوده در عهد محمود غزنوى آن سلسله منقرض شدهاند و عرب خوارزم را معرب كرده بفتح خاء خوارزم كويند خواركار يعنى خوارىكننده و دشنامدهنده و خواركارى يعنى دشنامدهى و خوارى خوار يعنى دشنام شنو منوچهرى كفته اى لعبت حصارى * كار دكر ندارى مجلس چرا نسازى * باده چرا نيارى تو خواركار تركى من بردبار عاشق * زشت است خوار كارى خوب است بردبارى خوارهخوار هر دو بالضّم بواو ملفوظ بر وزن بخار خوردنى را كويند خاقانى كفته از خور خواره آمده و ز ماه نو خلالش خوّازه بواو معدوله قبه كه در عروسيها سازند از براى شادى و كلها و ريحانها در آن كنند عنصرى كفته منظر او بلند چون خوازه * هر يكى رو بزينت تازه و بواو ملفوظ آمده سوزنى كفته كر با تو ز خانه سوى كوى آيم * بندند چه خوازها و آيينها و در فرهنك جهانكيرى چوببندى كه براى عمارت و جز آن سازند به وزن غازه بمعنى خواهش آورده مولوى معنوى كفته ميرسيدش از سوى هر مهترى * بهر دختر دمبدم خازهكرى خواست بمعنى خواهش است خواسته بمعنى اسباب و متاع عنصرى كفته آنچه بستاند ولايت آنچه بدهد خواسته * آنچه بندد پاى دشمن آنچه بستاند حصار شيخ ابو الحسن شهيد كفته دانش و خواسته است نركس و كل * كه بيكجاى نشكفند بهم هركرا دانش است خواسته نيست * هركرا خواسته است دانش كم خواسه بفتح اول بمعنى صورتى باشد كه براى رميدن طيور در پاليزها و كشتزارها برپا كنند خواف بر وزن قاف شهريست بخراسان معروف و اعراب آن را معرب كرده مانند خوارزم بر وزن طواف خوانند خواك با ثانى معدوله و سكون كاف فارسى مرغ خانكى را كويند و تخممرغ را نيز كفتهاند و خاكينه تخممرغ بريان كرده است خوال و خوالى بر وزن قال و قالى و به وزن نهالى طعام و خوردنى و خوالكر هر دو بواو معدول خواليكر بواو ملفوظ بمعنى طباخ و خوانسالار ناصر خسرو در صفت عقل و نفس كويد روزى دهان پنج حواسند و چار طبع * خواليكران نه فلك و هفت اخترند فردوسى كفته يكى خانه او را بياراستند * بديبا و خواليكران خواستند شمس فخرى كفته چون سپهر است بزم او در او * ميزبان مهر و ماه خواليكر و بعضى آن را خوانيكر دانند يعنى خوانسالار چنان كه رامشكر و برزيكر زيرا كه خوان پارسى است و خوان بفتح خاء معرب آن مىباشد خوال بر وزن سئوآل و به وزن قال دوده چراغ كه از آن مركب سازند مىباشد خوالسته با ثانى معدوله بمعنى دوات سياهى و مركب كه او را خوالستان و آمه نيز كويند خوان بمعنى طبق و سفره كه كسترند و بر آن نان خورند و بخوانچه مشهور است و ديكر بمعنى خواننده و امر به خواندن ديكر بمعنى خار و خس كه از كشت بركنند تا كشت قوت كيرد ابو شكور